یاران ماه

به نام او

روح پدرم شاد که می گفت به استاد

فرزند مرا هیچ میاموز به جز عشق

 

از یاد نمی برم آن روز را که با پدر گفتم:

کدامین کوه میان ما و او غروب افکند؟

گفت: فرزندم! دانستم که بالغ شده ای، که نابالغان از او هیچ نپرسند و به او هرگز نیندیشند.

گفتم: در کنار کدامین برکه بنشینم، تا مگر ماه رخسارش در او بتابد؟

گفت: فرزندم! دانستم که از من میراث داری که پدران تو همه برکه نشین بودند.

گفتم: پدر جان! چرا عصر آدینه ها پروایِ ما نداری؟

گفت: فرزندم! پروانه ها همه این چنین اند.

گفتم: مادر مرا چه روزی زاد؟

گفت: جمعه.

گفتم: وشما؟

گفت: جمعه.

گفتم: خواهران و برادرانم؟

گفت: جمعه.

گفتم: چگونه است که ما همه جمعه گانیم؟

گفت: در روزگار نامرادی، هر روز جمعه است و جمعه ها صبح و ظهر و شام ندارند، همه عصرند.

******

با گوشه ی جامه ی سبز دعا، اشک از چشم های خود دزدید و گفت: فرزندم! امروز چه روزی است؟

گفتم: جمعه.

گفت: تا جمعه ی موعود، چند آدینه راه است؟

گفتم: یک "یا حسین" دیگر.

گفت: تو حسین را می شناسی؟

گفتم: همان نیست که صبح های جمعه پرده خوان ندبه ی خون است؟

گفت: و عصر های جمعه، کبوتران فرج را، یک به یک ،بر بام انتقام می نشاند.

*****

مادرم به ما پیوست. دلگیر بود، امٌا مهربان. چادر بی رنگ شب فامش را هنوز از سر برنداشته بود که از بیت الاحزان پرسید.

نگاه پدر به سوی ما لغزید و چشم های من، در افق خیره ماند.

پدر یا مادر نمی دانم. یکی گفت:

شاید امروز، شاید فردا، شاید همین جمعه...

 

نوشته شده در جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ توسط فدایی ماه و بارانی نظرات () |

Design By : Mihantheme